تبليغاتX
nostalgia

nostalgia

nostalga

خواهم مرد

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد

شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

پ.ن1: مرگ صدام فرا رسید.

پ.ن2: اگه بد بودم و بدی کردم شما به بزرگی خودتون من رو ببخشید.

پ.ن3: اگه انسان ها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. ( حضرت علی (ع) )


پایان

+ نوشته شده در  2011/3/12ساعت 11:42 PM  توسط mohsen  | 

روزگار آدم برفی

بیرون نگاه کردم دیدم داره برف میاد یه احساس خوبی داشتم وقتی دیدم بچه ها با چه شادی برف بازی می کنن، وقتی با گوله برف همدیگرو مورد هدف قرار می دادند، و از این کارشون لذت می بردند. بعداز مدتی شروع کردن به ساختن آدم برفی و این کارو با تمام عشق کودکانه خود انجام می دادند.

آدم برفی رو با سلیقه بچگانه خود تزئین کردند و بعداز مدتی همگی به خانه هایشان برگشتند و آدم برفی رو تک و تنها گذاشتن.

فردا وقتی بیدار شدم و بیرون رفتم دیدم چقدر غمگینه، می شد تنهایی رو تو نگاهش خوند.

روزها و هفته ها گذشت، گذشت، گذشت و آدم برفی رو لرزون می دیدم، لرزش اون از سرد بودن نبود خود اون زاده سرما بود، اون از تنهایی بیش از حد ترسیده بود.یک روز بعداز بیدار شدن از خواب رفتم و از پشت شیشه دیدم که خورشید به تنهای آدم برفی پایان داد و اون را به زمین بخشید.


پ.ن: الان حال روز منم دست کمی از آدم برفی نداره.

پ.ن: چرا باید محکوم به تنهایی باشم؟

+ نوشته شده در  2011/1/23ساعت 7:21 PM  توسط mohsen  | 

جدایی

کاش می توانستم با واژه های بی مقدارم به تو بگویم، فقط به تو، به تویی که حس می کنم بی اندازه و بی دلیل شبیه منی وتو میزبانی هستی که دلم می خواهد حرفهایم فقط مهمان ناخوانده تو باشد ونه کس دیگری. می دانی تنهایی هر کس به اندازه روح اوست وهر کس تنهایی اش را با چیزی یا با کسی قسمت می کند که به او آرامش می بخشد و شاید برای همین است که من در این تنهایی رازآلودم در قنداق تکراری ترین روزهای زندگیم برایت مشق می کنم .کاش برای لحظه هایی مثل خون در رگهایم جاری می شدی در پشت مردمک چشمهایم اتراق می کردی. لحظه ای درون کلبه قلبم ییلاق وقشلاق میکردی تا احساس و گریزم را از این آدمها حتی از خودم را لمس می کردی تا می دانستی چرا دلم می خواهد پشت آن کوههای کبود پنهان شوم به دور از تیر نگاه آدمیان تا بدانی چرا دوست ندارم تولدی دوباره داشته باشم .کاش برایم می گفتی که تورا چه بنامم یک آرامش گمشده، حس یک مرید به استاد پیرش یا یک دوست قابل احترام. همچون میوه کال نرسیده نبود چون برایم شیرین است نا آشنا نبود چون می شناختمت ،تازه بود مثل زندگی و متفاوت با همه ی رابطه های تکراری وملال آور این زندگی روزمره، وبرایم عزیز است و دوست داشتنی ومقدس تا همیشه. با اینکه عمر دوستی ما و لحظات با تو بودن کوتاه بود اما با این وجود شیرین بود وشاید همین شیرین بودن باعث می شود که این چند ماه دوستی را به خاطر بسپارم و نقاشیش را در ذهن بکشم و هرگاه به یاد خاطراتش افتادم فقط یک تبسم سرد روی لبهایم بنشیند  .


پ.ن: من تو رو درک کردم تو چی؟

پ.ن: تو شدی قاضی و محکومم کردی به سکوت.

پ.ن: حالا دیگه به بن بست رسیدم.

پ.ن: کاش می فهمیدی . . . 

+ نوشته شده در  2011/1/16ساعت 2:8 PM  توسط mohsen  | 

حس بودنت

چقدر این روزا دلگیره،خیلی خستم.

وقتی اینجا تک و تنها نشستم، نمی خوام گله ای کنم. ولی مگه میشه سکوت کنم.

تو بودی سکوت می کردی؟

مسلسل غم گرفتی به سمتم که چی بشه؟

بگو ببینم حالا که شدم کوه غم و ادامه زندگی واسم دشوار شده، راضي شدی؟

بسه دیگه، اینقدر سختی کشیدم که دلم اینجوری یخ زد، میگن که بی احساس شدم.

ای کاش می فهمیدی حس و حال این دلُ، کاش دیگه دردی رو دردام نزاری.

ای کاش نمک رو زخمام نپاشی.

می دونم یه روزم نوبت خندهای منه ولی الان به شادی نیاز دارم، الان به بودنت در کنارم نیاز دارم.

حس بودنت واسم سخته، می خوام باورش کنم ولی نمی شه وقتی نظری نداری.

+ نوشته شده در  2010/11/5ساعت 11:9 PM  توسط mohsen  | 

ایستگاه زندگی

وقتی فهمیدم زندگی یعنی چی، نتونستم مزش رو بفهمم

خستگی دنیا رو شونهامه

همیشه همینه، آدم وقتی می فهمه چی می خواد که دست و پاش تو بنده.

من یه عشق می خوام، عشقی که حسابی کلکم بکنه.

می دونی یه وقتی عاشق یکی می شی که نمی شناسیش یک دفعه تو مترو می بینیش همینجور نیگاش می کنی، یحو عاشقش می شی. بعد ناقافل تو یه ایستگاه پیاده می شه و میره، تو می مونی یه دنیا فکرو خیال.

کی بود؟ چی بود؟ کجا میره؟ با کی حرف می زنه؟

یه عشق بی سرانجام.

می دونم همه آدما تو یه ایستگاه پیاده می شن، ولی همه دردش تو همینه.

یه کتاب فروشی بود که من بی ربط با ربط می رفتم اونجا، پشت صندوق یه صورت مهتابی با دوتا تیله مشکی که انگاری همین الان می خواد گریه کنه. همینجوری نیگاش می کردم، زنده می شدم.

حالا دیگه چه اهمیتی داره که اون هیچ وقت نفهمه که تو واسه چی هر دقیقه و ساعت میری اونجا.

پ.ن: شاید نفهمه ولی من عشق رو واسه خودم می خوام.

پ.ن: نمی دونم کدومشی ولی همش خدا خدا می کنم که تا آخرش، تا ایستگاه آخر تو مترو بمونی.


+ نوشته شده در  2010/10/14ساعت 0:44 AM  توسط mohsen  | 

نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

پ.ن: وقتی دلی شیکست !

+ نوشته شده در  2010/9/13ساعت 0:10 AM  توسط mohsen  | 

نامه آخر

خودم هم نمی دانم چرا این نامه را می نویسم، دیگر حتی پستچی ها هم شاید ندانند که چرا نامه ها را جابجا می کنند. باد، فقط بادُ فقط پوشال.

شاید خود توهم ندانی که چرا باید این نامه را بخوانی. تو نامه هایت را گرفته ایُ، اصلا نمی دانم این نامه ارزشش را دارد که او کلماتش را بشمارد.

جدا از این همه بایدها، نبایدها و شایدها می خواهم بگویم از یک چیز مطمئن هستم،

اینکه، کاش پسنچی نامه هایت بودم.

بشمار دوست من، بشمار

دنیا رو برام بشمار

خیابونا، کوچه ها، پنچره ها رو بشمار

بهم نشون بده دنیا اونقدر هم شلوغ نیست

نشون بده ساده تر از این حرفاست

برام بشمار دوست من

دنیا رو بشمار

بزار بهمون بخندن

بزار دنیا بهمون بخنده

بعد خنده هاشونم بشمار
 

پ.ن1: وقت واسه بیشتر گفتن نبود.

پ.ن2: تا چه اندازه می توان امیدوار و خوش بین بود؟

پ.ن3: بالاتر از سیاهی رنگی هست؟

+ نوشته شده در  2010/7/24ساعت 11:29 PM  توسط mohsen  | 

برای بودن باید رفت

هنگام رفتن

 

در چشمان عشق نگریستن

 

آنچنان مشتاق ماندنت می کند

 

که پای رفتنت سست می شود

 

ورفتن را مرگ می پنداری

 

پس چشمانت را ببند

 

وپا در جاده بگذار

 

وهمیشه به یاد داشته باش

 

گاهی وقت ها برای بودن

 

باید رفت...

 

پ.ن: برای رسیدن به هر چیزی باید تلاش کرد.

پ.ن: شاید فردایی نباشد.

+ نوشته شده در  2010/6/6ساعت 1:45 AM  توسط mohsen  | 

به یاد تو

باید همان لحظه که از پشت پیدات شد، می پریدم بغلت، دست هایم را دور گردنت حلقه می کردم و جوری می بوسیدمت که تلافی تمام دلتنگی ها رو در بیاید...

باید بی خیال آدم ها می شدم، بی خیال این که هی عقب تر می رفتی و لبخند می زدی.

باید یک روز در تاریخ وجود داشته باشد که من تو را بوسیده باشم، پس چرا هیچ وقت نرسیده از راه؟؟

شاید خدا وقت نوشتن، دستش خط خورده باشد. هوم؟!

Ni.m40.jpg

چرا افسرده حالی تو، پر فکرو خیالی تو

چرا چند روز یار من، شدی از خنده خالی تو

چرا دنیای تو سرده چرا روحت پر درده

داره چشمات به من میگه شب و با گریه سر کرده

بگو چی میگذره توی

دلت حرفی بزن جونم

بگو دیگه دلیل این

سکوتت رو به من جونم

چرا اینجوری می لرزی

دل تو از چی ترسیده

نگاه تو یه چند روزه

بهم حس بدی میده

اگه شک داری به اینکه چه احساسی بهت دارم

فقط اینو بدون هرگز تو رو تنها نمیذارم

گمونم وقتشه دیگه بگم خیلی دوست دارم

منم مثل تو هر شب تا سحر با گریه بیدارم...

 

 

+ نوشته شده در  2010/4/21ساعت 2:7 AM  توسط mohsen 

مرور

فرصت خوبیه شب، که بشینیم دعا کنیم


نیازا و نذرای نداده رو ادا کنیم


هرچی کردیم و نکردیم بنویسیمش یه جا


سه چهار روز دیگه، یه بار بهش نگا کنیم


دلامون بدجور اسیرِ عصر آهنی شدن


واسه زخم این غریبی طلب شفا کنیم


آخه کی فکرش و می کرد مائی که با هم بودیم


تو روزای بی کسی دست همو رها کنیم


غصه های خیلیا سر می کشه به آسمون


دو سه تا درد و ه شاید بتونیم دوا کنیم


ما از اون دو بیت سعدی که بلد بودیم یه عمر


چی می دونیم به جز اینکه کمی ادّعا کنیم


مهربونی همیشه نمی مونه، امانته


نکنه تو حفظ این امانتا خطا کنیم


پائیز از راه برسه غنچه ها سردشون میشه


گلدونارو دیگه کم کم تو خونه صدا کنیم


چی بودیم، چی کردیم و فردا چه باید بکنیم


فکری ام برای جبران گذشته ها کنیم


بدی ها رو بسپریم دست فراموشی و بعد

 
مثِ یه قاضی خوب، خوبیا رو جدا کنیم


بذاریم همه شبا خواب شقایق ببینن


همه این کارا رو باید من و شما کنیم


دنیامون میشه بهشت و ما همه فرشته ایم


اگه به تمام این قافیه ها، وفا کنیم

پ.ن۱:پیشا پیش سال نو رو به همه دوستان تبریک می گم  

پ.ن۲:آرزو می کنم تعطیلات خوبی داشته باشید

پ.ن۳:مواظب خودتون باشید

 

+ نوشته شده در  2010/3/17ساعت 5:41 PM  توسط mohsen